دوشنبه 12 شهریور1386
در قطار بیرون شهریمرد روبروی زن نشست.
(امروز اخراج شدم.گفتند من نامتعادلم.)
زن ساکت سر جایش نشست. مرد رو برگرداند، به فرو ریختن باران نگاه کرد. لب هایش لرزید.
مرد گفت: (انگار برای هیچ کس مهم نیست.)
بعداً سر شام دوست زن پرسید: (اتفاق بدی افتاده است؟)
زن با انگشتانی که در هوا می رقصیدند اشاره کنان گفت: ( آن- مرد- در- قطار- او- غمگین- به- نظر- می رسید.
مارک کوهن

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:13 توسط : گم نام

