تبليغاتX

کلبه ی حقیر دوست
کلبه ی حقیر دوست
چهارشنبه 24 مرداد1386
دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگد بر لب او

گویدم دل هوس لبخندی است

خیره چشمانش با من گوید :

کو چراغی که فروزد دل ما ؟

هر که افسرد به جان با من گفت :

آتشی کو که بسوزد دل ما ؟

خشت می افتد از این دیوار

رنج بیهوده نگهبانش برد

دست باید نرود سوی کلنگ

سیل اگر آمد آسانش برد

باد نمناک زمان می گذرد

رنگ می ریزد از پیکر ما

خانه را نقش فساد است به سقف

سرنگون خواهد شد بر سر ما

گاه می لرزد با روی سکوت

غول ها سر به زمین می سایند

پای در پیش مبادا بنهید

چشم ها در ره شب می پایند

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

قصه ام دیر زنگار گرفت .

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:30 توسط : گم نام

RSS