سه شنبه 17 مهر1386
عطر گل های سرختاب و تب ازدواج. کارت دعوت ها همه فرستاده شدند. اما ناگهان رفتار مرد عوض می شود. بعد یک دعوا. مرد می گوید همه چیز تمام شد. از زن می خواهد برود. زن اشک ریزان به همه می نویسد مراسم برگزار نخواهد شد.
زن می پرسد: ( آخر چرا؟ چرا؟)
یک هفته می گذرد. و یک هفته دیگر. زن به شدت برای مرد دلتنگ شده. به آپارتمان مرد می رود ودر را می زند.
صدای مرد را می شنود که می گوید: ( هی، عزیزم، می شود در را باز کنی؟)
مری زندر

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:13 توسط : گم نام

