پنجشنبه 22 شهریور1386
قلبم كاروانسرايي قديمي است. من نبودم كه اين كاروانسرا بود. پي اش را من نكندم، بنايش را من بالا نبردم، ديوارش را من نچيدم. من كه آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و ديدم كه هزار حجره دارد و از هر حجره قنديلي آويزان، كه روشن بود و مي سوخت. از روغني كه نامش عشق بود.
قلبم كاروانسرايي قديمي است. من اما صاحبش نيستم. صاحب اين كاروانسرا هم اوست. كليدش را به من نمي دهد، درها را خودش مي بندد، خودش باز مي كند، اختيار داري اش با اوست. اجازه ي همه چيز.
قلبم كاروانسرايي قديمي است. همه مي آيند و هيچ كس نمي ماند. هيچ كس نمي تواند بماند، كه مسافر خانه جاي ماندن نيست. مي روند و جز خاك رفتنشان چيزي براي من نمي ماند.
كاش قلبم خانه بود، خانه اي كوچك و كسي مي آمد و مي ماند و زندگي مي كرد. سال هاي سال شايد.
هر بار كه مسافري مي آيد، كاروانسرا را چراغان مي كنم و روغن دان قنديل را پر از عشق. هر بار دل مي بندم و هر بار فراموش مي كنم كه مسافر براي رفتن آمده است.
نمي گذارد، نمي گذارد كه درنگ هيچ مسافري طولاني شود. بيرونش مي برد، بيرونش مي كند. و من هر بار در كاروانسراي قلبم مي گريم. غيور است چشم ديدن هيچ مهماني را ندارد. همه جا را براي خودش مي خواهد، همه ي حجره ها را، خالي خالي.
و روزي كه ديگر هيچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل مي شود، با صلابت و سنگين و سخت. آن روز ديوارها فرو خواهد ريخت و قنديل ها آتش خواهد گرفت و آن روز، آن روز كه او تنها مهمان مقيم من باشد، كاروانسرا ويران خواهد شد. آن روز ديگر نه قلبي خواهد ماند و نه كاروانسرايي.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:39 توسط : گم نام
دوشنبه 12 شهریور1386
در قطار بیرون شهری
مرد روبروی زن نشست.
(امروز اخراج شدم.گفتند من نامتعادلم.)
زن ساکت سر جایش نشست. مرد رو برگرداند، به فرو ریختن باران نگاه کرد. لب هایش لرزید.
مرد گفت: (انگار برای هیچ کس مهم نیست.)
بعداً سر شام دوست زن پرسید: (اتفاق بدی افتاده است؟)
زن با انگشتانی که در هوا می رقصیدند اشاره کنان گفت: ( آن- مرد- در- قطار- او- غمگین- به- نظر- می رسید.
مارک کوهن

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:13 توسط : گم نام
دوشنبه 12 شهریور1386
دنگ...
دنگ…، دنگ…
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این آدم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ…، دنگ…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرکز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ…
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخت زهر
وا رهاینده از این اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لرزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ :
دنگ…، دنگ…
دنگ…
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:50 توسط : گم نام