یکشنبه 28 مرداد1386
کیم
شاگردان کلاس اول مدرسه ما زنگ های تفریح در علفزار مسابقه دو می دادند.کیم با لبخند زیبا و موهای دم اسبی طلایی رنگش و من از همه بچه ها سریع تر می دویدیم.
یک بار در حیاط خانه او با هم مسابقه دادیم. یادم نیست کدام یک از ما برنده شدیم.
کیم چند سال بعد بر اثر یک بیماری که نمی توانستم نامش را تلفظ کنم مرد.
من هنوزم همراه کیم می دوم.
رابرت ام. دومینگوئز

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:26 توسط : گم نام
چهارشنبه 24 مرداد1386
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگد بر لب او
گویدم دل هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید :
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت :
آتشی کو که بسوزد دل ما ؟
خشت می افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سر ما
گاه می لرزد با روی سکوت
غول ها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیر زنگار گرفت .

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:30 توسط : گم نام
چهارشنبه 24 مرداد1386
شب تنهایی خوب
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان،کفش بپا کن، و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:22 توسط : گم نام
چهارشنبه 17 مرداد1386
سراب
آفتاب است و بیابان چه فراخ
نیست در آن نه گاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:39 توسط : گم نام
سه شنبه 9 مرداد1386
شايد باور نکردي آن زمان که گفتم مي روم براي ابد
هيج گاه جدي نگرفتي که صبح گاهي خواهد آمد که خواهم رفت
آخرين وداعم را ديدي اما باز سکوت کردي
تنها گفتي کاش امشب بميرم
و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است
مرگ تو با رفتن من فرا نمي رسد و اين چه زيباست!
و اکنون دير زماني است که من رفته ام
گويا هرگز نيامده بودم
باز چون هميشه خورشيد طلايي رنگ طلوع مي کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ مي کشد در آسمان خيا لت
اما ديگر سلامي

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : گم نام
دوشنبه 1 مرداد1386
دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:9 توسط : گم نام