تبليغاتX

کلبه ی حقیر دوست
کلبه ی حقیر دوست
سه شنبه 26 تیر1386


هر غروب يادت را به نظاره مي نشينم پشت پنجره ي مه گرفته خاطرات قديمي.

هر شب به انتظار اينكه مي آيي بيدار مي نشينم و به دوردستها خيره مي شوم.

ديگر تمام جاده هاي شب را مي شناسم.صداي دورترين جغد بر بلند ترين بلندا برايم آشناست.چقدر شوم مي خواند،نمي خواهم بشنوم.انگار به دلم بد مي اُفتد كه شايد نيايي.چه آواز شومي.

هر صبح به اميد آمدنت پنجره را مي گشايم تا نور بتابد بر همه چيز درون خانه،تا هنگام آمدنت همه چيز در تلألؤ نور،خيره كننده باشد.

هر صبح جارو مي زنم جلوي در خانه را تا اگر آمدي غبار بر تو ننشيند.

هر صبح و ظهر و عصرم در انتظار آمدنت مي گذرد و تو نمي آيي.

باز غروب مي شود و من باز پشت پنجره مه گرفته خاطرات قديمي مي نشينم.

ومن هنوز هم منتظرم و تو نيامده اي

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:26 توسط : گم نام
سه شنبه 26 تیر1386


گمان کردیم چراق های حقیر شهرمان زیباتر از ستارگان آسمان شبهای اجدادمان است

 و شاید

همین گمان واهی بود که آسمان شهرمان را چنین خالی از ستاره کردیم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:22 توسط : گم نام
سه شنبه 26 تیر1386
شمیم عشق

تمام راه ها را به سوی جاده ی تنها یی می پویم و در اضطراب گل بوته اهی جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم.

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تارو پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی.

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است. و من در انتهای غروب نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند.

کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد.

طولانی ترین راه ها به اولین قدم آغاز می شوند و انسان با نخستین درد.

اما من با اولین نگاه تو آغاز شدم.

پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار.

باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و با یاری دستان تو گل ها نسیم روح بخش یاد تورا در وجودم زمزمه می کنند.ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاری سازم و این مردم را به شهری از شهرهای محبت می بردم تا ببینند خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند.

عزیزا:

وقتی امید و یأس با هم برابر باشند زندگی چه معنایی دارد؟ چه لذتی خواهد داشت؟ ورق که سیاه باشد قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست.

چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تورا ندارد و من به سوی هر کلمه ای که می روم از دستانم می گریزد.

ولی با این همه همین کلمات شکسته بسته را کنار هم می گذارم و امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگذار باشم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:17 توسط : گم نام
دوشنبه 25 تیر1386


شب سردي است ومن افسرده

راه دوري است وپايي خسته

تيرگي هست وچراغي مرده

مي كنم تنهاازجاده عبور

دور ماندندزمن آدم ها

سايه اي ازسرديوارگذشت

غمي افزودمرابرغم ها

فكرتاريكي واين ويراني

بي خبرآمدتا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر،سحر نزديك است

هردم اين بانگ برآرم از دل:

واي اين شب چقدر تاريك است

خنده اي كوكه به دل انگيزم؟

قطره اي كوكه به دريا ريزم؟

صخره اي كوكه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليك غمي نمناك است

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:35 توسط : گم نام
دوشنبه 25 تیر1386


دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند. نمي شود از ديوار هاي دنيا بالا رفت. نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد. اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك ميدهد. كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد. شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟ مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلاً فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند. شايد دريچه اي، شايد شكافي، شايد روزني.

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم. حتي به قدر يك سر سوزن، براي رد شدن نور، براي عبور عطر و نسيم، براي ...، بگذريم.

گاهي ساعت ها پشت اين ديوار  مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم؛ اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم. اما هيچ وقت، همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.

ديوارهاي دنيا بلند است، و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد. به اميد آن كه شايد در آن خانه باز شود. گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. آن طرف حياط خانه ي خداست. و آ» وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم، و مي گويم: دلم افتاده توي حياط شما، مي شود دلم را پس بدهيد...

كسي جوابم را نمي دهد، كسي در را برايم باز نمي كند. اما هميشه، دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار. همين. و من اين بازي را دوست دارم. همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار، همين كه...

من اين بازي را ادامه مي دهم، و آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند، تا ديگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز كنند و بگويند: بيا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من ميروم و ديگر هم بر نمي گردم.

من اين بازي را ادامه ميدهم...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:29 توسط : گم نام
دوشنبه 25 تیر1386


دلبسته ي كفش هايش بود. كفش هايي كه يادگار سال هاي نو جواني اش بودند. دلش نمي آمد دورشان بيندازد. هنوز همان ها را مي پوشيد. اما كفش ها تنگ بودند و پايش را مي زدند. قدم از قدم اگر بر مي داشت تاولي تازه نصيبش مي شد.

سعي مي كرد كه كمتر راه برود كه رفتن دردناك بود.

مي نشست و زانوانش را بغل مي گرفت و مي گفت: خانه كوچك است و شهر كوچك و دنيا كوچك.

مي نشست و مي گفت: زندگي بوي ملامت مي دهد و تكرار.

مي نشست و مي گفت: خوشبختي، تنها يك دروغ قديمي است.

او نشسته بود و مي گفت كه پارسايي از كنار او رد شد. پارسا پا برهنه بود و بي پاي افزار. او را كه ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر كردن است و زيباترين خطر، از دست دادن.

تا تو به اين كفش هاي تنگ آويخته اي، دنيا كوچك است و زندگي ملال آور. جرأت كن و كفش تازه به پا كن. شجاع باش و باور كن كه بزرگ تر شده اي.

اما او رو به پارسا كرد و به مسخره گفت: اگر راست مي گويي پس خودت چرا كفش تازه به پا نمي كني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفري پاي افزاري بود. هر بار كه از سفر برگشتم پاي افزار پيشينم تنگ شده بود و هر بار دانستم كه قدري بزرگ تر شده ام. هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد كه بايد آن را پرداخت. حالا پابرهنگي، پاي افزار من است؛ زيرا پاي افزاري ديگر اندازه ي من نيست.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:17 توسط : گم نام
دوشنبه 25 تیر1386


اين كه مدام به سينه ات ميكوبد،قلب نيست

ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود

ماهي كوچكي كه طعم تُنگ آزارش مي دهد

وبوي دريا هوايي اش كرده است

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس

اما كيست كه باور  كند در سينه اش نهنگي مي تپد؟!

آدم ها،ماهي ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه

اما ماهي وقتي در دريا شناور شد ماهيست

وقلب وقتي در خدا غوطه خورد ،قلب است

هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تُنگي نگه دارد؛

تو چه طور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟

و چه درد ناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود

و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شودو آدم قانع

اين ماهي كوچك، اما بزرگ خواهد شد واين تُنگ، تَنگ خواهدشد و اين آب ته خواهد كشيد

تو اما

كاش قدري دريا مي نوشيدي وكاش نقبي مي زدي از تُنگ سينه به اقيانوس

كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي.

كاش

بگذريم

دريا و اقيانوس به كنار، نامنتها و بي نهايت پيشكش

كاش لااقل آب اين تُنگ را گاهي عوض مي كرديم.

اين آب مانده است و بو گرفته است.

وتو مي داني آب هم كه بماند مي گندد.

آب هم كه بماند لجن مي بندد.

و حيف از اين ماهي كه در گل و لاي بلولد

وحيف از اين قلب كه در غلط بغلتد!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : گم نام

RSS