سه شنبه 17 مهر1386
عطر گل های سرخ
تاب و تب ازدواج. کارت دعوت ها همه فرستاده شدند. اما ناگهان رفتار مرد عوض می شود. بعد یک دعوا. مرد می گوید همه چیز تمام شد. از زن می خواهد برود. زن اشک ریزان به همه می نویسد مراسم برگزار نخواهد شد.
زن می پرسد: ( آخر چرا؟ چرا؟)
یک هفته می گذرد. و یک هفته دیگر. زن به شدت برای مرد دلتنگ شده. به آپارتمان مرد می رود ودر را می زند.
صدای مرد را می شنود که می گوید: ( هی، عزیزم، می شود در را باز کنی؟)
مری زندر

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:13 توسط : گم نام
پنجشنبه 22 شهریور1386
قلبم كاروانسرايي قديمي است. من نبودم كه اين كاروانسرا بود. پي اش را من نكندم، بنايش را من بالا نبردم، ديوارش را من نچيدم. من كه آمدم، او ساخته بود و پرداخته، و ديدم كه هزار حجره دارد و از هر حجره قنديلي آويزان، كه روشن بود و مي سوخت. از روغني كه نامش عشق بود.
قلبم كاروانسرايي قديمي است. من اما صاحبش نيستم. صاحب اين كاروانسرا هم اوست. كليدش را به من نمي دهد، درها را خودش مي بندد، خودش باز مي كند، اختيار داري اش با اوست. اجازه ي همه چيز.
قلبم كاروانسرايي قديمي است. همه مي آيند و هيچ كس نمي ماند. هيچ كس نمي تواند بماند، كه مسافر خانه جاي ماندن نيست. مي روند و جز خاك رفتنشان چيزي براي من نمي ماند.
كاش قلبم خانه بود، خانه اي كوچك و كسي مي آمد و مي ماند و زندگي مي كرد. سال هاي سال شايد.
هر بار كه مسافري مي آيد، كاروانسرا را چراغان مي كنم و روغن دان قنديل را پر از عشق. هر بار دل مي بندم و هر بار فراموش مي كنم كه مسافر براي رفتن آمده است.
نمي گذارد، نمي گذارد كه درنگ هيچ مسافري طولاني شود. بيرونش مي برد، بيرونش مي كند. و من هر بار در كاروانسراي قلبم مي گريم. غيور است چشم ديدن هيچ مهماني را ندارد. همه جا را براي خودش مي خواهد، همه ي حجره ها را، خالي خالي.
و روزي كه ديگر هيچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل مي شود، با صلابت و سنگين و سخت. آن روز ديوارها فرو خواهد ريخت و قنديل ها آتش خواهد گرفت و آن روز، آن روز كه او تنها مهمان مقيم من باشد، كاروانسرا ويران خواهد شد. آن روز ديگر نه قلبي خواهد ماند و نه كاروانسرايي.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:39 توسط : گم نام
دوشنبه 12 شهریور1386
در قطار بیرون شهری
مرد روبروی زن نشست.
(امروز اخراج شدم.گفتند من نامتعادلم.)
زن ساکت سر جایش نشست. مرد رو برگرداند، به فرو ریختن باران نگاه کرد. لب هایش لرزید.
مرد گفت: (انگار برای هیچ کس مهم نیست.)
بعداً سر شام دوست زن پرسید: (اتفاق بدی افتاده است؟)
زن با انگشتانی که در هوا می رقصیدند اشاره کنان گفت: ( آن- مرد- در- قطار- او- غمگین- به- نظر- می رسید.
مارک کوهن

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:13 توسط : گم نام
دوشنبه 12 شهریور1386
دنگ...
دنگ…، دنگ…
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این آدم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ…، دنگ…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرکز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ…
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخت زهر
وا رهاینده از این اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لرزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ :
دنگ…، دنگ…
دنگ…
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:50 توسط : گم نام
یکشنبه 28 مرداد1386
کیم
شاگردان کلاس اول مدرسه ما زنگ های تفریح در علفزار مسابقه دو می دادند.کیم با لبخند زیبا و موهای دم اسبی طلایی رنگش و من از همه بچه ها سریع تر می دویدیم.
یک بار در حیاط خانه او با هم مسابقه دادیم. یادم نیست کدام یک از ما برنده شدیم.
کیم چند سال بعد بر اثر یک بیماری که نمی توانستم نامش را تلفظ کنم مرد.
من هنوزم همراه کیم می دوم.
رابرت ام. دومینگوئز

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:26 توسط : گم نام
چهارشنبه 24 مرداد1386
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگد بر لب او
گویدم دل هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید :
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت :
آتشی کو که بسوزد دل ما ؟
خشت می افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سر ما
گاه می لرزد با روی سکوت
غول ها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیر زنگار گرفت .

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:30 توسط : گم نام
چهارشنبه 24 مرداد1386
شب تنهایی خوب
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان،کفش بپا کن، و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:22 توسط : گم نام
چهارشنبه 17 مرداد1386
سراب
آفتاب است و بیابان چه فراخ
نیست در آن نه گاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:39 توسط : گم نام
سه شنبه 9 مرداد1386
شايد باور نکردي آن زمان که گفتم مي روم براي ابد
هيج گاه جدي نگرفتي که صبح گاهي خواهد آمد که خواهم رفت
آخرين وداعم را ديدي اما باز سکوت کردي
تنها گفتي کاش امشب بميرم
و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است
مرگ تو با رفتن من فرا نمي رسد و اين چه زيباست!
و اکنون دير زماني است که من رفته ام
گويا هرگز نيامده بودم
باز چون هميشه خورشيد طلايي رنگ طلوع مي کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ مي کشد در آسمان خيا لت
اما ديگر سلامي

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : گم نام
دوشنبه 1 مرداد1386
دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:9 توسط : گم نام